تبليغاتX
CHAOS17
روزگار هم روزگار قدیم ...

تا نگاهی باور نمی کرد جرقه ای ایجاد نمی گشت اما حال چه ... !

در پس نگاه ، ندایی جز سکوت نبود تا انفجار کیسه ی حرف اما حال چه ... !

و چه واقعیت ها که نمی ترواید از آن مشک اما حال چه ... !

چه بد روزگاریست امروز ...

کبوترهای مجازی نامه ای را از دیاری به دیار دیگر به ناشناس می دهند به بازی پرواز .   ؟

امواج دریایی زشت و مضر ندای دلفینی را به دلفینی می سپارند به بازی شنا کردن .   ؟

دروغ ها همچون حقیقت جلوه می کنند بر زبان به بازی تکلم .   ؟

فاصله ها ، آزاد می گذارند اسیران دروغ و سرگرمی را به بازی دوست داشتن .   ؟

تارهای عنکبوتی حقیقت ، با یک نسیم پاره می شوند به بازی دوست داشتن دیگر .   ؟

 

چه خوش روزگاری بود روزگار قدیم و چه سست بنیان روزگاریست امروز ... !

امان از اندیشه ها که همچون اسرایی محدود شده اند و زندگی را به رنگ بی رنگی می بینند و چیزی بیشتر از روزگار امروز نمی خواهند و قدیم را تجربه دانسته و با این داناییشان ، نادانند.در چه فکری تو ای اندیشه ؟؟؟ از قدیم به کجا ؟؟؟ از امروز تا کجا ؟؟؟

+ نوشته شده توسط Mostafa در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 0:3 |

"واقعا تو اینطور فکر می‌کنی؟ از تو دیگر بعید بود، حیف، اصلا فکر نمی‌کردم که تو هم اینطور باشی ..."

اینها جملاتی است که چه بسا چندین و چند بار در تعاملات اجتماعی به گوشمان رسیده باشد. حتما گاهی برای همه ما پیش آمده که دلایل متقن و براهین منطقی سبب گشته تا آفتاب حقیقت در مسائل مختلف برایمان جلوه بنماید. اما هنگامی که آنرا حقیقتا در درون قلبمان پذیرفتیم، با واکنش منفی برخی از اطرافیانمان مواجه شده ایم و به واسطه رفتار آنان تحت فشار قرار گرفته ایم. در چنین شرایطی عکس العمل ما چیست؟ واقعا در چنین مواقعی چه باید کرد؟ به هر حال چه بسا به تبع گفته‌های دیگران، درون انسان به تلاطم درآید. چگونه می‌توان در چنین حالتی به ساحل آرامش رسید؟

روزی عدّه اى از دوستان امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در منزل آن حضرت گرد یکدیگر جمع شده بودند و یونس بن عبدالرّحمن نیز که از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصیت هاى ارزنده بصره بود، در جمع ایشان حضور داشت.

هنگامى که آنان مشغول صحبت و مذاکره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.

امام (علیه السلام) به یونس فرمود: "داخل اتاق برو و هیچ عکس العملى از خود نشان نده؛ مگر آن که به تو اجازه داده شود."

در این هنگام، امام هشتم اجازه فرمود تا اهالی بصره وارد شوند. آنها پس از ورود، بر علیه یونس سخن چینى و ناسزاگوئى را آغاز کردند.

در این بین امام رضا (علیه السلام) سر مبارک خود را پائین انداخته بود و هیچ سخنى نمى فرمود و نیز عکس العملى از خویش نشان نمی‌داد؛ تا آن که آنها بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد آن حضرت خارج گشتند. پس از آن، امام (علیه السلام) اجازه فرمود تا یونس از اتاق بیرون آید.

یونس با حالتى غمگین و چشمى گریان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت: فدایت شوم، من از عقاید (دین و مذهب) دفاع و حمایت مى‏کنم؛ در حالی‌که یاران من چنین به من مى‏نگرند.

امام رضا (علیه السلام) با مهربانی، یونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: "اى یونس! غمگین مباش، مردم هر چه مى خواهند بگویند، این گونه مسائل و صحبت‌ها اهمیتى ندارد. زمانى که امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد، هیچ جاى نگرانى و ناراحتى وجود ندارد.

اى یونس! سعى کن تا همیشه با مردم به مقدار کمال و معرفت آن‌ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن‌ها بیان نمائى و از طرح و بیان آن مطالب و مسائلى که نمى فهمند و درک نمى کنند، خوددارى کن.

اى یونس! هنگامى که تو دُرّ گرانبهائى را در دست خویش دارى و مردم بگویند که سنگ یا کلوخى در دست تو است و یا آن که سنگى در دست تو باشد و مردم بگویند که درّ گرانبهائى در دست دارى، چنین گفتارى چه تاثیرى در اعتقادات و افکار تو خواهد داشت؟ آیا از چنین افکار و گفتار مردم، سود و یا زیانى بر تو وارد مى شود؟!"

یونس با فرمایشات آن حضرت آرامش یافت و گفت: خیر، سخنان ایشان هیچ اهمیتى برایم ندارد.

امام رضا (علیه السلام) مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود: "اى یونس! بنابراین، چنانچه راه صحیح را شناخته و حقیقت را درک کرده باشى و نیز امام معصوم از تو راضى باشد، نباید افکار و گفتار مردم در روحیه، اعتقادات و افکار تو کمترین تاثیرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگویند."

(برگرفته از کتاب رجال کشّى، صفحه 487، شماره 924)

 

میلاد با سعادت امام هشتم شیعیان حصرت امام رضا ع را به همه دوستداران آن حضرت تبریک عرض می نمایم .

+ نوشته شده توسط Mostafa در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 14:37 |
زکریا بن ابراهیم، جوانی است تازه مسلمان که در عصر حیات امام صادق (علیه السلام) زندگی می‌کند. او می‌گوید بعد از اینکه حج را به جا آوردم، خدمت حضرت صادق (علیه السلام) رسیدم و عرض کردم : من نصرانى بودم و مسلمان شدم.
 امام (علیه السلام) فرمود: از اسلام چه دیدى؟
 عرض کردم: کلام خداوند عز و جل که فرماید: "تو نمی‌دانستی کتاب و ایمان چیست، ولى ما آن را نورى قرار دادیم که هر که را بخواهیم، بدان هدایت کنیم"(1)
 امام صادق (علیه السلام) فرمود: "به راستی خداوند تو را رهبرى فرموده است. سپس آن حضرت سه بادر در حق زکریا دعا فرمود: "خدایا هدایتش فرما". بعد از آن، خطاب به او فرمود:پسر جان، هر چه می‌خواهى سؤال کن.
 زکریا به آن حضرت عرض کرد: "پدر و مادر و خانواده من نصرانى هستند و مادرم نابیناست، آیا من همراه آنها بمانم و با آنها باشم؟"
 امام صادق(علیه السلام) فرمود: "از مادرت مراقبت کن و با او خوشرفتار باش، هنگامی که از دنیا رفت، خودت امور خاکسپاری مادرت را بر عهده بگیر و به دیگران وامگذار."
 زکریا می‌گوید: هنگامی که به کوفه رفتم، نسبت به مادرم مهربانى کردم، خودم به او غذا می‌دادم، خودم لباسش را می‌شستم و خدمتگزار او بودم. روزی مادرم به من گفت: "پسر جان! آن زمان که دین مرا داشتی، رفتارت با من این گونه نبود، چطور از زمانی که به این دین روی آوردی برخوردت اینقدر تغییر کرده است؟"
 گفتم: "مردى از فرزندان پیامبر ما به من چنین دستور داده است."
 مادرم گفت: "آن مرد پیامبر است؟"
  گفتم: "نه؛ بلکه پسر یکى از پیامبران است."
مادرم گفت: "پسر جان این مرد پیامبر است، زیرا دستورى که به تو داده، از سفارش‌های پیامبران است."
 گفتم: "مادرم! پیامبر ما آخرین پیامبران است و بعد از او پیامبری مبعوث نخواهد شد. آن مرد پسر پیامبر است."
 مادرم گفت: "دین تو بهترین دین است، آن را به من عرضه کن." من نیز اسلام را به او عرضه کرده و تعلیم نمودم؛ او نیز مسلمان شد و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را به جا آورد.
 زکریا می‌گوید: شب هنگام، مادرم دچار عارضه‌ای گشت و بیمار شد. رو به من کرد و گفت: "پسرم! آنچه به من آموختى دوباره بیاموز." من نیز آنها را تکرار کردم. مادرم به آنها اقرار کرد و از دنیا رفت.
صبح فردا، زکریابن ابراهیم طبق فرموده امام خود، بر پیکر مادر نماز خواند و او را به خاک سپرد.
 
 امام صادق (علیه السلام) زکریا را در مورد مادر نصرانی اش این گونه توصیه نمود. حال امروزنسبت ما با این فرمایش آن حضرت چگونه است؟ آیا همواره در زندگی، نوع رفتار ما با مادران و پدرانمان طبق سفارش‌های پیامبران صورت می‌گیرد؟!
 
«برگرفته ازکتاب "اصول کافیتالیف مرحوم ثقة الإسلام کلینی، جلدسوم، کتاب الایمان والکفر، (با اندکی تصرف)»
 
شهادت امام صادق (ع ) رییس مذهب شیعه را به پیروان آن حضرت تسلیت عرض می کنم
 
+ نوشته شده توسط Mostafa در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 6:34 |
من اعتراف می کنم به ننگ سر سپردگی

به اغتشاش و همهمه به شرب خمر و هرزگی

من اعتراف می کنم به انقلاب مخملی

به کودتای موسوی علیه بیت رهبری

من اعتراف می کنم که خاتمی منافق است

و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است

من اعتراف می کنم به صاف بودن زمین

به روز بودن شب و یسار بودن یمین

من اعتراف می کنم که جان نثار رهبرم

که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم

من اعتراف می کنم که شب سپید بود و من

اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من

من اعتراف می کنم که اشتباه کرده ام

و عمر خویش بی جهت چنین تباه کرده ام

من اعتراف می کنم تعفن لباس من

ز کار خویش بوده من خودم خراب کرده ام

فقط مرا تمیز کن مجال یک وضو بده

من اعتراف می کنم  نه بطری و نه کاه بود

نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود

من اعتراف می کنم که قرص ها توهم است

و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است

من اعتراف می کنم فقط کمی امان بده

به دوستان گشنه ام فقط یه لقمه نان بده

من اعتراف می کنم تو رو خدا فقط بزن

چه کار کرده مادرم چه کار کرده پیرزن

من اعتراف می کنم فقط نگو به دخترم

در این یکی دو ماه من چه آمده است بر سرم  

 

+ نوشته شده توسط Mostafa در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 10:21 |
مطمئنم که شما هم برخی از افراد را دیده اید که  خود را فالگیر نامیده اند و با استفاده از کف دستتان و خطوطی که در آن است ، اطلاعاتی به شما می دهند . بعضی ها می گویند خرافاتی بیش نیست .اما از آنجا که من به هر چیزی که دارای قدمت زیادی باشد احترام می گذارم باید بگویم که نمی توان این عمل را خرافات دانست .چو ن از قدیم الایام افرادی بوده اند  که از آینده خبر می دادند حال به هر وسیله ای ، خواه کف دست یا خطوط انگشتان ، خواه گوی و یا هر وسلیه ی دیگری . شما که نمی خواهید بگویید همه اینها دروغ است .( آیا اینم دروغه ؟! )

مطمئنم که استدلال کسانی که اینها را دروغ می دانند اینست که : این انسان است که سرنوشت خود را رقم می زند و هیچ کسی نمی تواند از آینده با خبر باشد . استدلال درستی است ، چون از دلیل قانع کننده ای برخوردار است اما اگر این را بپذیریم باید بگوییم که قرن هایی از عمر بشر دروغ بوده است  چون این قرن ها صرف همین آینده بینی قرار گرفته است .

این هم یک ابهام دیگر در سرنوشت انسان و چگونگی رقم خوردن آن .

یک سوال جالب : چرا باید خطوط انگشتان هر فرد مخصوص به خودش باشد و مشابه نداشته باشد تا علمی به نام انگشت نگاری بوجود آید ؟ آیا این خطوط را به کف بینی رمالان ربط نمی دهید ؟ پاسخ با خودتان .این را هم باید بگویم که نمی توانید خبر از آینده را تکذیب کنید چون می توانم برایتان مثال هایی بیاورم که شما را قانع کند آینده در جریان است . حال انکه در ادامه بحث به چند موردی اشاره خواهم کرد.

می دانم که همه شما به تعبیر خواب ایمان دارید و اگر آن از سوی خدا باشد ایمانتان محکم نر است مانند تعبیر خواب حضرت یوسف (ع) که همه شما قضیه را می دانید .

گاهی اوقات برایتان پیش می آید که برخی  از حوادث زندگی برایتان تکراری است یعنی یکبار دیگر در آن موقعیت بوده اید . این به چه معناست ؟ مطمئنا شما در عالم خواب یکبار آنرا تجربه کرده اید  اما در حال حاضر از یادتان رفته است اما وقتی آن حادثه اتفاق می افتد ، سلول های مغزی شما در حافظه جستجو کرده و آن را به خاطر می آورند .

گاهی اوقات هم خواب هایی را می بینید که بعد ها عملی می شود.

پیامبران و امامان از آینده با خبر می شدند.

پس شما با این وصف نمی توانید در جریان بودن آینده و همچنین خبر دادن برخی از افراد از آینده را انکار کنید.

این مطلب را هم اضافه کنم که خبر دادن از آینده بدون وسیله امکان پذیر نیست یعنی یکنوع شرایط اولیه نیاز دارد تا بتوان در مورد آینده خبر داد . به عنوان مثال به پیامبران وحی می شد که در آینده چه اتفاقی می افتد یا همچنین به امامان الهام می شد که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد . وقتی شما یک حادثه برایتان تکراری است در واقع شما با استفاده از خواب توانسته اید از آینده با خبر شوید . فالگیران و رمالان بدون اطلاعات اولیه چیزی نمی توانند بگویند ، به همین دلیل ابتدا سعی در کسب اطلاعات از شما هستند .

راستی چرا من این مطالب را به زبان می آورم ؟ خوب معلوم است اگر دقت کنید هر کدام از این مسائل دارای ابهام و هر کدام به گونه ای به سرنوشت شما مربوط هستند .من اینها را گفته ام تا ذهنتان اندکی متلاطم شود تا بتوانید به گونه ای به اینها نظم ببخشید . اما باید بگویم که هدف اصلی من از ذکر این مطالب چیز دیگری است که در ادامه بحث آنرا خواهم گفت .من با توجه به این مطالب یک طرح جالبی از سرنوشت انسان بوجود آورده ام و توانسته ام اکثر این مطالب را در آن طرح بگنجانم و از نظر خودم یک طرحی است که سرنوشت انسان را به درستی نشان می دهد و بسیاری از ابهامات در مورد قضا و قدر الهی برطرف می شود.

 ادامه دارد ...
+ نوشته شده توسط Mostafa در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 23:43 |
شاید بگویید این که خیلی واضح است اما من از مثالی که خودشان در توجیه این مسئله آورده اند استفاده می کنم و آنرا نقض می کنم . فرض کنید خطوطی که توسط خودکار روی کاغذ نگاشته می شوند ، توسط دستهایتان معنی گرفته اند و اینرا هم می دانید که این مغز است که فرمان می دهد به دست شما . قبول دارید که این دو در طول  یکدیگر هستند ، بنابراین من حرکت دست را به اختیار و  اراده آدمی تشبیه می کنم و فرمان مغز را اراده ی خداوند (همانطوری که از مثال بر می آید) .

فرض کنید مغز به دست بگوید کلمه ی آب را بنگارد ، اما دست کلمه ی (خاک) را بنگارد. آیا این امکان دارد ؟ مسلما نه .پس اصل بر این است که هر چه مغز فرمان دهد ، دست بنگارد.آیا این جبر نیست ؟ در کجای این مثال نامی از اراده و اختیار دست آمده است ؟ اگر قرار باشد آتش چوب را نسوزاند جز با اراده ی خدا ، آیا انسان می تواند گام بردارد جز با اراده ی خدا . پس نقش انسان به عنوان یک موجود آزاد و صاحب اراده چه شده  است . آیا ممکن است اراده ی خدا یک چیز باشد در مورد سرنوشتتان ، اما شما طور دیگری عمل کنید ؟ در صورتی که پاسخ این سوال منفی باشد یعنی اراده انسان معنی پیدا نمی کند.

حال از اینجا به بعد را به شما  می سپارم . خودتان فکر کنید ببینید آیا پاسخی که به ما داده اند قابل قبول است ؟

پس از  این همه مشکل در مورد قضا و قدر الهی  و چگونگی رقم خوردن سرنوشت انسان ، تصمیم بر این گرفتم که از بزرگانی که در زمینه علم کسب کرده اند ، بپرسم . اما آنها هم پاسخ هایی مانند این داده اند که براحتی می توان آنها را نقض کرد . بنابراین از اینها هم قطع امید کردم و به رفتار حال برخی از افراد بشر نگریستم . این افراد و چگونگی ارتباطشان به این موضوع ، مساله را روشن خواهد کرد.

افرادی را دیدم که برخی از احکام اسلام را طوری انجام می دانند که گویی آنها به معنای واقعی کلمه یک مسلمان واقعی هستند. همین افراد همه چیز را از خدا می دانستند و برای انتخاب مسیرهای زندگیشان به قرآن رجوع می کردند و از آن استخاره می گرفتند . آیا به نظر شما استخاره چیزی جز شانس است ؟ آیا همان بازی گل با پوچ  بشمار نمی آید ؟ آیا همان پرتاپ سکه برای حق اولویت در زمین فوتبال نیست ؟ شک نکنید که هست .فقظ ابزار و نام آن را عوض کرده اند. مگر همین قرآن مسلمانان را به مشورت در امور زندگی شان امر نکرده است ؟ آیا مشورت کردن چیزی جز تصمیم گیری نتیجه می دهد ؟ پس این بازی شانس دیگر چیست ؟

مگر همین قرآن نمی گوید انسان دارای اراده و اختیار است و خود سرنوشت خود را تعیین می کند ، پس دیگر چرا باید جمله ی  ((استخاره می کنم تا ببینم خدا چه می گوید )) وجود داشته باشد . اگر کسی می خواهد در تصمیم گیری در زندگی اش از شانس استفاده بکند چرا قرآن را بدنام می کند ؟

در خیلی از مواقع پیش آمده است که فردی از قرآن استخاره گرفته است اما به نتیجه بدی رسیده است . آنگاه چه پیش خواهد آمد ؟

"خوب کافیست این همه اعتراض" {تنها دلیل نشان دهنده ی زنده بودن انسان ، اعتراض است}

شاید تو دوست عزیزی که هم اکنون داری این مطالب را می خونی در  ذهن خودت فکر کرده باشی که  نویسنده ی مطلب اراده ی انسان را در طول اراده ی خدا نمی بیند و این دو را از هم جدا می داند . اما باید بگویم اگر چنین می اندیشی ، سخت در اشتباهی .اندکی صبر کن تا منظور اصلی مرا بفهمی .{ گر صبر کنی ، ز غوره حلوا سازی}{تو قضاوت کردن زود تصمیم نگیرید ، چون ممکنه سر یک بیگناه به پای دار بره } { سر بیگناه پای دار میره ، اما بالای دار نمیره } .

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط Mostafa در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 15:6 |
تو به قضا و قدر الهی اعتقاد داری ؟ آیا سرنوشت خود را از پیش تعیین شده می دانی ؟ یا اینکه می گویی سرنوشت خویش را به دست  خودت رقم می زنی ؟ اصلا سرنوشت چیه ؟ قضا و قدر که بزرگان گفته اند چیه ؟ تو این بحث سوالات زیادی هست که من به همین مقدار بسنده می کنم .

در دوران راهنمایی بود که ما را با واژه ی قضا و قدر الهی آشنا کردند و البته در مورد آن هیچ توضیحی ندادند . در دوران دبیرستان این مبحث را با آب و تاب بیشتری توضیح دادند و برخی از مسائلی را به میان آوردند که چشم و هوش را بیشتر به خودش جلب نمود. توضیح مختصری از این مسائل این گونه بود :

 انسان دارای اختیار است و این اراده ی انسان است که سرنوشت او رامی سازد ، در واقع این انسان هست که راه هایی که پیش رویش هست را انتخاب می کند .دو نوع علل وجود دارند یکی علل عرضی و دیگری علل طولی . علل عرضی مانند اینست که برای رشد یک گیاه عواملی مانند نور خورشید ، آب ، خاک و ... نیاز است در صورتی که  یکی از علل نباشد ، هدف نایل نمی شود . علل طولی مانند این مثال است که این نوشته ها مثلا توسط خودکار روی کاغذ نگاشته می شوند و این دست  هست که  خودکار را به حرکت در می آورد و این سلول های عصبی هستند که باعث حرکت هماهنگ دست شده و این سلول های عصبی توسط مغز فرمان می گیرند و ... اینها مثال هایی بود برای توصیف انواع علل که امیدوارم درک کرده باشید . سپس در آنجا به ما آموزش دادند که اراده و اختیار انسان در طول اراده ی خداوند است .

پس از وصف این مسائل به طور ناگهانی بدون اینکه گفته شود سرنوشت انسان چیست و به دست چه کسی رقم می خورد ؟ ، گفتند که در صدر اسلام این موضوع  آنچنان به مردم آموخته شده بود که آنان زمانی که از تپه ای به بالا یا پایین می رفتند از خدا می دانستند .اما نگفته اند که چگونه چنین آموزشی به آنچنان افرادی که تازه از جهل بیرون آمده بودند و آثار جهل در آنان موج می زد ، داده شده است .که یک نوجوان در این عصر از آنان به طور کامل آگاهی پیدا کند و در دوران جوانی دچار چند گانگی در تصمیم گیری برای سرنوشت خود نشود.

آیا شما چیزی بیشتر از این در مورد قضا و قدر الهی و چگونگی رقم خوردن سرنوشت انسان می دانی ؟ آیا شما به همین مقدار که در کتاب های درسی گفته شده است بسنده نموده اید ؟ ایا به طور کامل مسئله برای شما روشن شده است یا اینکه مانند اکثر افراد پذیرفته اید که به همین گونه است  زیرا اگر طور دیگری بود ، حتما در کتاب درسی بیان می شد . به من هم چنین آموزش هایی داده شده است اما از همان ابتدا هر کار کردم نتوانستم بپذیرم که اینگونه است .شما چطور ؟

ادامه دارد ...

 

 این بود مقدمه ای از مبحثی که من اسمشو سرنوشت در آشوب گذاشتم و امیدوارم که شما بازدیدکننده عزیز وبلاگ من ، این بحث رو دنبال کنید و با نظراتتان مرا در پایان رساندن و کامل کردن حرف هایم یاری نمایید .

 

+ نوشته شده توسط Mostafa در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 23:57 |